‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات مشروطه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات مشروطه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱/۰۴/۱۰

ایرج میرزا - درویش

شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۱

کیست آن بی شعور درویشی
که همیشه به لب بود خاموش

نه کند هیچ گفتگو با کس
نه به حرف کسان نماید گوش

کارهایی کند سفیهانه
خارق عادت و مخالف هوش

مثلاً در هوای گرم تموز
خرقه‌ی پشم افکند بر دوش

لیک در عین سَورت سرما
تن برهنه نماید از تن‌پوش

معنی واژه‌ها:

تموز: زمان بودن خورشید در برج سرطان. ماه اول تابستان.
سَورت: شدت، تندی، تیزی، حدت، تندی هر چیز.

۱۳۹۱/۰۳/۱۶

نسیم شمال - عاقبت ایران


سه‌شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۱

می‌شود دنیا به کام اهل ایران ای نسیم
می‌نماید شادمانی هر مسلمانی ای نسیم
آفتاب معرفت گردد درخشان ای نسیم
نور باران می‌شود این شهر تهران ای نسیم

از فضای لامکان باد بهشتی می‌وزد
بلبل قدس الهی بر سر گل می‌خزد
دشمن اسلام از حسرت همی لب می‌گزد
پهن می‌گردد بساط عیش خوبان ای نسیم

از معارف دور می‌گردد ز سرها وسوسه
می‌شود ایجاد در هر کوچه یک مدرسه
کودکان مشغول تحصیل حساب و هندسه
نقشه‌ی جغرافیا در دست طفلان ای نسیم

مزرع بی‌آب دل‌ها آبیاری می‌شود
شیخنا دق می‌کند ظالم فراری می‌شود
چشمه‌های علم در این خاک جاری می‌شود
مرد و زن لذت برند از علم و عرفان ای نسیم

مادران در تربیت مشهور دوران می‌شوند
دختران از معرفت شیرین‌تر از جان می‌شوند
کودکان در مدرسه با علم و عرفان می‌شوند
می‌شود هر کوچه پر حور و غلمان ای نسیم

بعد از این بیگانگان از امر حق گردند خویش
مومنین را هیچ مکروهی نمی‌آید به پیش
آب می‌نوشند در یک چشمه با هم گرگ و میش
می‌دهد روح القدس بر مرده‌ها جان ای نسیم

مرده‌ها از قبر برخیزند با وجد و سرور
با کفن بیرون جهند از مقبره اهل قبور
یعنی امروز است بهر شیعیان یوم ظهور
روشنایی افتد در سطح امکان ای نسیم

عقل‌ها و روح‌ها و مغزها یکسان شوند
از ظهور علم مشگل‌ها [مشکل‌ها] همه آسان شوند
وانگه این بیچاره حیوان‌ها همه انسان شوند
این نفاق و اختلاف آید به پایان ای نسیم

می‌شود دیو جهالت کشته در گودال‌ها
می‌دهد تغییر علم و عقل بر احوال‌ها
خوار می‌گردند این بیکارها رمال‌ها
ساحر و جن‌گیر هم گردند پنهان ای نسیم

خاک محنت‌خیز ایران تاج دنیا می‌شود
اندر او هر علم و هر صنعت مهیا می‌شود
عارفان را جای تفریح و تماشا می‌شود
متصل می‌گردد این قزوین به گیلان ای نسیم

راه‌آهن می‌کشند آخر قطار اندر قطار
آب شیرین می‌چشد این ساکنان شوره‌زار
پس دگر قحطی نمی‌بیند درین شهر و دیار
هر گدایی می‌خورد مرغ و فسنجان ای نسیم

در فرانسه جلوه‌گر گردد قد رعنای صلح
می‌شود دنیای کهنه بعد از این دنیای صلح
صیغه‌ی صالحت می‌خوانند در امضای صلح
آمریکا و انگلیس و روس و آلمان ای نسیم

شاعران ظاهر ز شهر دامغان خواهد شدن
گنج‌ها پیدا ز خاک طالقان خواهد شدن
مغزهای کهنه مشتی استخوان خواهد شدن
می‌شود دنیا به کام نوجوانان ای نسیم

نکته:

اشعار نسیم شمال برای آگاهی مردم عادی در دوره مشروطه سروده شده است. یعنی اگر می‌بینید در این شعر و دیگر اشعار او مرتب به مذهب اشاره می‌شود و نمونه‌ها و مثال‌های دینی به کار رفته است برای این است که مردم احساس بیگانگی با سخن او نکنند و بتواند پیام و مفهوم اصلی خویش را به ایشان برساند. به عبارت بهتر شعر او برای مردم است و او شاعر مردم است.

برگرفته از:


باغ بهشت - سید اشرف الدین گیلانی (به نام حسینی یا قزوینی هم شناخته می‌شود) معروف به نسیم شمال

۱۳۹۱/۰۳/۱۴

ایرج میرزا - ستایش مادر: تا هستم و هست دارمش دوست


یکشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۱

گویند مرا چو زاد مادر
پستان به دهن گرفتن آموخت

شب‌ها بر گاهواره من
بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه گل شکفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست

۱۳۹۱/۰۳/۱۲

ادیب الممالک فراهانی: وطن


جمعه ۱۲ خرداد ۱۳۹۱

تا ز بر خاکی ای درخت برومند
مگسل از این آب و خاک رشته پیوند

مادر تست این وطن که در طلبش خصم
نار تطاول به خاندان تو افگند

هیچت اگر دانش است و غیرت و ناموس
مادر خود را به دست دشمن مپسند

تاش نبرده اسیر و نیست بر او چیر
بشکن از او یال و بُرز و بگسل از این بند

ورنه چو ناموس رفت، نام نماند
خانه نماند، چو خانواده پراگند

خانه چو بر باد رفت، خانه خدا را
جای نماند به ده، به جان تو سوگند

شور نشوراست در جهان و تو در خواب
گیرم خواب تو مرگ، تا کی و تا چند؟

خیز که در مخزن تو دزد تبهکار
دامان از زر، بغل ز سیم، بیاگند

رو، غم آینده خور، گذشته رها کن
کی بود آینده با گذشته همانند؟

این وطن ما منار نور الهی است
هم ز نبی خواندم این حدیث و هم از زند

آتش حب الوطن چو شعله فروزد
از دل مومن کند به مجمره اسپند

از دل الوند دود تیره برآید
سوز وطن گر فتد به دامن الوند

ور به دماوند این حدیث سرایی
آب شود استخوان کوه دماوند

روسپی از خانمان خود نکند دل
کمتر از او دان کسی که دل ز وطن کند