چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۱
پشهای گردان چو گردی در فضا
پشت یال شیری افتاد از قضا
بس که آن ناچیز، خودبینیش بود
پیش خود بر شیر سنگینیش بود
لحظهای نگذشته با شیر کلان
گفت آن مسکین لاغر که ای فلان
گر تو را بر یال سنگینیم ما
باز گو تا بیش ننشینیم ما
شیر گفت: از این زمان تا هر زمان
هر کجایی، هر چه میخواهی، بمان
گر نه خود گفتی به یالم جستهای
من ندانستم کجا بنشستهای
دیدگاه:
این شعر دکتر مهدی حمیدی توصیف بسیار خوبی از ادعاها، کارها، و رفتارهای بعضی انسانها است. رفتار آن پشه به شکلهای محتلفی در جامعه ما دیده میشود. افرادی که خود را بیش از آن چیزی که در واقعیت هستند میبینند و تصور میکنند. کسانی که فکر میکنند بسیار مهم هستند و دیگران در طول بیست و چهار ساعت شبانه روز مدام به آنها فکر میکنند. همچنین افرادی که به دلیل مدارا کردن دیگران دچار این احساس شدهاند که بزرگ هستند و خود را بزرگ فرض میکنند، در صورتی که فاصله و تفاوت این احساس و تصور با واقعیت بسیار است. ادعاهای پوچ و توخالی، خودبزرگبینی، جایگاه اشتباه برای خود قائل شدن، نداشتن درک درست از واقعیتها، نشناختن حد و مرز خود، تصور کاذب در مورد دانش و تواناییها، و ...
شاید تعبیر دیگری از رفتار پشه این ضرب المثل باشد:
خود گویی و خود خندی، عجب مرد هنرمندی
نمایش پستها با برچسب ادبیات. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب ادبیات. نمایش همه پستها
۱۳۹۱/۰۴/۱۴
۱۳۹۱/۰۴/۱۰
ایرج میرزا - درویش
شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۱
کیست آن بی شعور درویشی
که همیشه به لب بود خاموش
نه کند هیچ گفتگو با کس
نه به حرف کسان نماید گوش
کارهایی کند سفیهانه
خارق عادت و مخالف هوش
مثلاً در هوای گرم تموز
خرقهی پشم افکند بر دوش
لیک در عین سَورت سرما
تن برهنه نماید از تنپوش
معنی واژهها:
تموز: زمان بودن خورشید در برج سرطان. ماه اول تابستان.
سَورت: شدت، تندی، تیزی، حدت، تندی هر چیز.
کیست آن بی شعور درویشی
که همیشه به لب بود خاموش
نه کند هیچ گفتگو با کس
نه به حرف کسان نماید گوش
کارهایی کند سفیهانه
خارق عادت و مخالف هوش
مثلاً در هوای گرم تموز
خرقهی پشم افکند بر دوش
لیک در عین سَورت سرما
تن برهنه نماید از تنپوش
معنی واژهها:
تموز: زمان بودن خورشید در برج سرطان. ماه اول تابستان.
سَورت: شدت، تندی، تیزی، حدت، تندی هر چیز.
برچسبها:
۱۳۹۱,
ادبیات,
ادبیات پارسی,
ادبیات فارسی,
ادبیات مشروطه,
تیر ۱۳۹۱,
شعر پارسی,
شعر فارسی
۱۳۹۱/۰۴/۰۸
شعری از ناصرالدین شاه قاجار - گناه عاشق
پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
حور نخواهم من و قصور نخواهم
شیفتهی چشم و زلف و خال سیاهم
خط غلامی ز آفتاب گرفتم
تا ز دل و جان غلام همچو تو ماهم
با همه جوری که میکشم ز نکویان
چرخ حسد میبرد به عزت و جاهم
ای که ندادی دوای درد من آخر
بهر چه خون ریختی به حال تباهم
گر چه تو خونم بریختی و برفتی
غیر محبت نبود هیچ گناهم
بندگی حضرت تو مایهی شاهی است
تا شدهام بندهی تو بر همه شاهم
به جز تو کس نشناسم
به جز تو کس نپرستم
کجا که با تو نبودم
کجا که بی تو نشستم
برگرفته از:
دیوان اشعار ناصرالدین شاه قاجار - تصحیح و تالیف: محمد باقر اعتضادی
حور نخواهم من و قصور نخواهم
شیفتهی چشم و زلف و خال سیاهم
خط غلامی ز آفتاب گرفتم
تا ز دل و جان غلام همچو تو ماهم
با همه جوری که میکشم ز نکویان
چرخ حسد میبرد به عزت و جاهم
ای که ندادی دوای درد من آخر
بهر چه خون ریختی به حال تباهم
گر چه تو خونم بریختی و برفتی
غیر محبت نبود هیچ گناهم
بندگی حضرت تو مایهی شاهی است
تا شدهام بندهی تو بر همه شاهم
به جز تو کس نشناسم
به جز تو کس نپرستم
کجا که با تو نبودم
کجا که بی تو نشستم
برگرفته از:
دیوان اشعار ناصرالدین شاه قاجار - تصحیح و تالیف: محمد باقر اعتضادی
برچسبها:
۱۳۹۱,
ادبیات,
ادبیات پارسی,
ادبیات فارسی,
تیر ۱۳۹۱,
شعر,
شعر پارسی,
شعر فارسی
۱۳۹۱/۰۳/۲۰
مناظرهی بوته کدو با درخت چنار: فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان// آنگه شود پدید که نامرد و مرد کیست
شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۱
این بیت از شعری است که هم در دیوان ناصر خسرو و هم در دیوان انوری به زبان این دو شاعر بیان و روایت شده است. شعر و حکایتی که به خوبی توصیف حال انسانهای تازه به دوران رسیده، پرادعا و در عین حال توخالی است. ابتدا حکایت را مینویسم و سپس شعر را از زبان هر دو شاعر نقل میکنم. حکایت از این قرار است که:
بوته کدویی در زیر درخت چناری رویید و رشدش آن قدر سریع بود که در مدت بیست روز از چنار بلندتر شد. در این هنگام از چنار پرسید: عمر تو چقدر است؟ چنار پاسخ داد: عمر من بیش از دویست سال است. کدو خندید و گفت: من در بیست روز، بیشتر از تو رشد کرده و از تو برتر و بلندتر شدهام. دلیل این تنبلی تو چیست؟ چنار گفت: ای کدو! امروز با تو کاری ندارم، چون امروز نه روز بحث و جدل است و نه روز داوری و قضاوت [هنوز برای قضاوت زود است]. بگذار که پاییز فرا برسد و باد پاییزی شروع به وزیدن کند، آنگاه معلوم میشود که هر کدام از ما چه هستیم.
مناظرهی بوته کدو با درخت چنار - ناصر خسرو:
نشنیدهای که زیر چناری کدو بنی
بررست و بردوید برو بر به روز بیست
پرسید از آن چنار که تو چند سالهای
گفتا دویست باشد و اکنون زیادتی است
خندید ازو کدو که من از تو به بیست روز
برتر شدم بگو تو که این کاهلی ز چیست
او را چنار گفت که امروز ای کدو
با تو مرا هنوز نه هنگام داوری است
فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان
آنگه شود پدید که از ما دو، مرد کیست
مناظرهی بوته کدو با درخت چنار - انوری ابیوردی:
نشنیدهای که زیر چناری کدو بنی
برجست و بردوید برو بر به روز بیست
پرسید از چنار که تو چند روزهای
گفتا چنار عمر من افزونتر از دویست
گفتا به بیست روز من از تو فزون شدم
این کاهلی بگوی که آخر ز بهر چیست
گفتا چنار نیست مرا با تو هیچ جنگ
که اکنون نه روز جنگ و نه هنگام داوریست
فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان
آنگه شود پدید که نامرد و مرد کیست
برچسبها:
۱۳۹۱,
ادبیات,
ادبیات پارسی,
ادبیات فارسی,
حکایت,
خرداد ۱۳۹۱,
شعر,
شعر پارسی,
شعر فارسی
۱۳۹۱/۰۳/۱۹
عبید زاکانی - بندباز و فرزندش: تو را به مکتب میفرستم تا بدبخت شوی!
جمعه ۱۹ خرداد ۱۳۹۱
بندبازی خشمگین بر سر فرزندش فریاد میزد که: «تو هیچ کاری نمیکنی و عمر به بطالت میگذرانی. چقدر بگویم که معلق زدن و بندبازی بیاموز تا چرخ زندگیت بچرخد. اگر این بار حرفم را نشنوی، تو را به مکتب میفرستم که درس بخوانی و دانش بیاموزی تا یک عمر در فقر و فلاکت غوطه بخوری و دستت از خرمن لذتهای زندگی کوتاه بماند!»
برگرفته از:
کلیات عبید زاکانی
نظر شخصی من:
این حکایت عبید زاکانی توصیف خوبی از حال و روز جامعه ما در حال حاضر است. به عبارت بهتر این حکایت طعنهای دو طرفه به دو گروه است. گروه اول که فاقد هر گونه علم و دانشی هستند و به آن به چشم تحقیر مینگرند. مال و ثروت خود را با وضعیت تحصیلکردگان مقایسه میکنند و فخر میفروشند که: شما که یک عمر درس خواندید، دانشگاه رفتید و فلان مدرک را گرفتید به کجا رسیدید؟ به ما بیشتر عزت و احترام میگذارند یا به شما؟ ما زندگی خوب داریم یا شما؟ و حرفهای دیگری از این دست. میتوان گفت که عبید این گروه را به خاطر درک و فهم محدود و کوچک ایشان از علم و دانش و سنجیدن آن با چنین معیارهایی مورد خطاب قرار داده است.
گروه دوم کسانی هستند که عمری به دنبال مدرک و افزایش میزان تحصیلات خود رفتهاند اما دانش ایشان در حد مدرک است و بس. یعنی هیچ چیزی یاد نگرفتهاند و فقط مدرک دارند. نه کاری بلدند و نه تخصصی دارند. یعنی تلف کردن عمر خود. یعنی تحمل سختی برای هیچ. یعنی عالم بی عمل.
البته روشن است که هر دو گروه محصول خود جامعه هستند. شاید هم با خواندن حکایت عبید دوباره موضوع تکراری انشای دوران مدرسه برایتان زنده شده است:
علم بهتر است یا ثروت؟
بندبازی خشمگین بر سر فرزندش فریاد میزد که: «تو هیچ کاری نمیکنی و عمر به بطالت میگذرانی. چقدر بگویم که معلق زدن و بندبازی بیاموز تا چرخ زندگیت بچرخد. اگر این بار حرفم را نشنوی، تو را به مکتب میفرستم که درس بخوانی و دانش بیاموزی تا یک عمر در فقر و فلاکت غوطه بخوری و دستت از خرمن لذتهای زندگی کوتاه بماند!»
برگرفته از:
کلیات عبید زاکانی
نظر شخصی من:
این حکایت عبید زاکانی توصیف خوبی از حال و روز جامعه ما در حال حاضر است. به عبارت بهتر این حکایت طعنهای دو طرفه به دو گروه است. گروه اول که فاقد هر گونه علم و دانشی هستند و به آن به چشم تحقیر مینگرند. مال و ثروت خود را با وضعیت تحصیلکردگان مقایسه میکنند و فخر میفروشند که: شما که یک عمر درس خواندید، دانشگاه رفتید و فلان مدرک را گرفتید به کجا رسیدید؟ به ما بیشتر عزت و احترام میگذارند یا به شما؟ ما زندگی خوب داریم یا شما؟ و حرفهای دیگری از این دست. میتوان گفت که عبید این گروه را به خاطر درک و فهم محدود و کوچک ایشان از علم و دانش و سنجیدن آن با چنین معیارهایی مورد خطاب قرار داده است.
گروه دوم کسانی هستند که عمری به دنبال مدرک و افزایش میزان تحصیلات خود رفتهاند اما دانش ایشان در حد مدرک است و بس. یعنی هیچ چیزی یاد نگرفتهاند و فقط مدرک دارند. نه کاری بلدند و نه تخصصی دارند. یعنی تلف کردن عمر خود. یعنی تحمل سختی برای هیچ. یعنی عالم بی عمل.
البته روشن است که هر دو گروه محصول خود جامعه هستند. شاید هم با خواندن حکایت عبید دوباره موضوع تکراری انشای دوران مدرسه برایتان زنده شده است:
علم بهتر است یا ثروت؟
برچسبها:
۱۳۹۱,
ادبیات,
ادبیات پارسی,
ادبیات فارسی,
حکایت,
خرداد ۱۳۹۱,
عبید زاکانی
۱۳۹۱/۰۳/۱۸
بوستان سعدی: طریقت به جز خدمت خلق نیست// به تسبیح و سجاده و دلق نیست
پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۱
پادشاه دادگری بود که هیچ کس از او شکایت نداشت، روزی به صاحبدلی گفت: من احساس بیحاصلی میکنم [عمرم بیهوده گذشته است] و دیگر نمیخواهم پادشاهی کنم، بلکه تصمیم دارم به کنجی بنشینم و به عبادت بپردازم.
آن مرد دانا برآشفت و گفت: تو اکنون بهترین موقعیت را برای خدمت داری. در همین جایگاه بمان و به خلق خدمت کن.
طریقت به جز خدمت خلق نیست// به تسبیح و سجاده و دلق نیست// تو بر تخت سلطانی خویش باش// به اخلاق پاکیزه درویش باش.
شعر این حکایت:
در اخبار شاهان پیشینه هست
که چون تکله بر تخت زنگی نشست
به دورانش از کس نیازرد کس
سبق برد اگر خود همین بود و بس
چنین گفت یک ره به صاحبدلی
که عمرم بسر رفت بی حاصلی
بخواهم به کنج عبادت نشست
که دریابم این پنج روزی که هست
چو میبگذرد ملک و جاه و سریر
نبرد از جهان دولت الا فقیر
چو بشنید دانای روشن نفس
بتندی برآشفت کای تکله بس!
طریقت به جز خدمت خلق نیست
به تسبیح و سجاده و دلق نیست
تو بر تخت سلطانی خویش باش
به اخلاق پاکیزه درویش باش
به صدق و ارادت میان بسته دار
ز طامات و دعوی زبان بسته دار
قدم باید اندر طریقت نه دم
که اصلی ندارد دم بی قدم
بزرگان که نقد صفا داشتند
چنین خرقه زیر قبا داشتند
نکته:
نام پادشاه یا حاکم نام برده شده در این حکایت و شعر سعدی «تکله» است. تکله یکی از اتابکان شیراز/فارس بوده است که به عدالت و صلح دوستی معروف بوده است.
برگرفته از:
بوستان سعدی - باب اول: در عدل و تدبیر و رای - حکایت اتابک تکله
پادشاه دادگری بود که هیچ کس از او شکایت نداشت، روزی به صاحبدلی گفت: من احساس بیحاصلی میکنم [عمرم بیهوده گذشته است] و دیگر نمیخواهم پادشاهی کنم، بلکه تصمیم دارم به کنجی بنشینم و به عبادت بپردازم.
آن مرد دانا برآشفت و گفت: تو اکنون بهترین موقعیت را برای خدمت داری. در همین جایگاه بمان و به خلق خدمت کن.
طریقت به جز خدمت خلق نیست// به تسبیح و سجاده و دلق نیست// تو بر تخت سلطانی خویش باش// به اخلاق پاکیزه درویش باش.
شعر این حکایت:
در اخبار شاهان پیشینه هست
که چون تکله بر تخت زنگی نشست
به دورانش از کس نیازرد کس
سبق برد اگر خود همین بود و بس
چنین گفت یک ره به صاحبدلی
که عمرم بسر رفت بی حاصلی
بخواهم به کنج عبادت نشست
که دریابم این پنج روزی که هست
چو میبگذرد ملک و جاه و سریر
نبرد از جهان دولت الا فقیر
چو بشنید دانای روشن نفس
بتندی برآشفت کای تکله بس!
طریقت به جز خدمت خلق نیست
به تسبیح و سجاده و دلق نیست
تو بر تخت سلطانی خویش باش
به اخلاق پاکیزه درویش باش
به صدق و ارادت میان بسته دار
ز طامات و دعوی زبان بسته دار
قدم باید اندر طریقت نه دم
که اصلی ندارد دم بی قدم
بزرگان که نقد صفا داشتند
چنین خرقه زیر قبا داشتند
نکته:
نام پادشاه یا حاکم نام برده شده در این حکایت و شعر سعدی «تکله» است. تکله یکی از اتابکان شیراز/فارس بوده است که به عدالت و صلح دوستی معروف بوده است.
برگرفته از:
بوستان سعدی - باب اول: در عدل و تدبیر و رای - حکایت اتابک تکله
برچسبها:
۱۳۹۱,
ادبیات,
ادبیات پارسی,
ادبیات فارسی,
بوستان سعدی,
حکایت,
خرداد ۱۳۹۱,
سعدی,
شعر,
شعر پارسی,
شعر فارسی
۱۳۹۱/۰۳/۱۶
نسیم شمال - عاقبت ایران
سهشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۱
میشود دنیا به کام اهل ایران ای نسیم
مینماید شادمانی هر مسلمانی ای نسیم
آفتاب معرفت گردد درخشان ای نسیم
نور باران میشود این شهر تهران ای نسیم
از فضای لامکان باد بهشتی میوزد
بلبل قدس الهی بر سر گل میخزد
دشمن اسلام از حسرت همی لب میگزد
پهن میگردد بساط عیش خوبان ای نسیم
از معارف دور میگردد ز سرها وسوسه
میشود ایجاد در هر کوچه یک مدرسه
کودکان مشغول تحصیل حساب و هندسه
نقشهی جغرافیا در دست طفلان ای نسیم
مزرع بیآب دلها آبیاری میشود
شیخنا دق میکند ظالم فراری میشود
چشمههای علم در این خاک جاری میشود
مرد و زن لذت برند از علم و عرفان ای نسیم
مادران در تربیت مشهور دوران میشوند
دختران از معرفت شیرینتر از جان میشوند
کودکان در مدرسه با علم و عرفان میشوند
میشود هر کوچه پر حور و غلمان ای نسیم
بعد از این بیگانگان از امر حق گردند خویش
مومنین را هیچ مکروهی نمیآید به پیش
آب مینوشند در یک چشمه با هم گرگ و میش
میدهد روح القدس بر مردهها جان ای نسیم
مردهها از قبر برخیزند با وجد و سرور
با کفن بیرون جهند از مقبره اهل قبور
یعنی امروز است بهر شیعیان یوم ظهور
روشنایی افتد در سطح امکان ای نسیم
عقلها و روحها و مغزها یکسان شوند
از ظهور علم مشگلها [مشکلها] همه آسان شوند
وانگه این بیچاره حیوانها همه انسان شوند
این نفاق و اختلاف آید به پایان ای نسیم
میشود دیو جهالت کشته در گودالها
میدهد تغییر علم و عقل بر احوالها
خوار میگردند این بیکارها رمالها
ساحر و جنگیر هم گردند پنهان ای نسیم
خاک محنتخیز ایران تاج دنیا میشود
اندر او هر علم و هر صنعت مهیا میشود
عارفان را جای تفریح و تماشا میشود
متصل میگردد این قزوین به گیلان ای نسیم
راهآهن میکشند آخر قطار اندر قطار
آب شیرین میچشد این ساکنان شورهزار
پس دگر قحطی نمیبیند درین شهر و دیار
هر گدایی میخورد مرغ و فسنجان ای نسیم
در فرانسه جلوهگر گردد قد رعنای صلح
میشود دنیای کهنه بعد از این دنیای صلح
صیغهی صالحت میخوانند در امضای صلح
آمریکا و انگلیس و روس و آلمان ای نسیم
شاعران ظاهر ز شهر دامغان خواهد شدن
گنجها پیدا ز خاک طالقان خواهد شدن
مغزهای کهنه مشتی استخوان خواهد شدن
میشود دنیا به کام نوجوانان ای نسیم
نکته:
اشعار نسیم شمال برای آگاهی مردم عادی در دوره مشروطه سروده شده است. یعنی اگر میبینید در این شعر و دیگر اشعار او مرتب به مذهب اشاره میشود و نمونهها و مثالهای دینی به کار رفته است برای این است که مردم احساس بیگانگی با سخن او نکنند و بتواند پیام و مفهوم اصلی خویش را به ایشان برساند. به عبارت بهتر شعر او برای مردم است و او شاعر مردم است.
برگرفته از:
باغ بهشت - سید اشرف الدین گیلانی (به نام حسینی یا قزوینی هم شناخته میشود) معروف به نسیم شمال
۱۳۹۱/۰۳/۱۴
ایرج میرزا - ستایش مادر: تا هستم و هست دارمش دوست

یکشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۱
گویند مرا چو زاد مادر
پستان به دهن گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره من
بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست
برچسبها:
۱۳۹۱,
ادبیات,
ادبیات پارسی,
ادبیات فارسی,
ادبیات مشروطه,
خرداد ۱۳۹۱,
شعر,
شعر پارسی,
شعر فارسی
۱۳۹۱/۰۳/۱۲
ادیب الممالک فراهانی: وطن

جمعه ۱۲ خرداد ۱۳۹۱
تا ز بر خاکی ای درخت برومند
مگسل از این آب و خاک رشته پیوند
مادر تست این وطن که در طلبش خصم
نار تطاول به خاندان تو افگند
هیچت اگر دانش است و غیرت و ناموس
مادر خود را به دست دشمن مپسند
تاش نبرده اسیر و نیست بر او چیر
بشکن از او یال و بُرز و بگسل از این بند
ورنه چو ناموس رفت، نام نماند
خانه نماند، چو خانواده پراگند
خانه چو بر باد رفت، خانه خدا را
جای نماند به ده، به جان تو سوگند
شور نشوراست در جهان و تو در خواب
گیرم خواب تو مرگ، تا کی و تا چند؟
خیز که در مخزن تو دزد تبهکار
دامان از زر، بغل ز سیم، بیاگند
رو، غم آینده خور، گذشته رها کن
کی بود آینده با گذشته همانند؟
این وطن ما منار نور الهی است
هم ز نبی خواندم این حدیث و هم از زند
آتش حب الوطن چو شعله فروزد
از دل مومن کند به مجمره اسپند
از دل الوند دود تیره برآید
سوز وطن گر فتد به دامن الوند
ور به دماوند این حدیث سرایی
آب شود استخوان کوه دماوند
روسپی از خانمان خود نکند دل
کمتر از او دان کسی که دل ز وطن کند
۱۳۹۱/۰۳/۱۱
ادبیات کهن: سخنانی زیبا از خواجه عبدالله انصاری
پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۱
مطرب با چنگ به از زاهد با جنگ. عشق نه نام داند و نه ننگ، نه صلح داند و نه جنگ.
مست باش و مخروش، گرم باش و نجوش، شکسته باش و خاموش که سبوی درست به دست برند و سبوی شکسته را به دوش.
اگر بر سر آب روی خسی باشی، اگر به هوا پری مگسی باشی، دلی به دست آر تا کسی باشی.
در سخاوت چون باد باش که بر هر کس وزی، در شفقت چون آب باش که به هر کشتی برسی، اما در صحبت وحشی باش تا با هر کس نیامیزی.
یکی چهل سال علم آموزد چراغی نیفروزد، یکی سخنی گوید دل خلقی بسوزد.
دشواری خلق از سه چیز است: از وقت، پیش میخواهند و از روزی بیش میخواهند و از آنِ دیگری از آنِ خویش میخواهند.
دوست را از در بیرون کنند، اما از دل بیرون نکنند.
طاعت به امید بهشت مزدوری است، مزدوری از دوستی دور است.
گل بهشت در پای عاشقان خار است، جویندگان حق را با بهشت چه کار است؟
مطرب با چنگ به از زاهد با جنگ. عشق نه نام داند و نه ننگ، نه صلح داند و نه جنگ.
مست باش و مخروش، گرم باش و نجوش، شکسته باش و خاموش که سبوی درست به دست برند و سبوی شکسته را به دوش.
اگر بر سر آب روی خسی باشی، اگر به هوا پری مگسی باشی، دلی به دست آر تا کسی باشی.
در سخاوت چون باد باش که بر هر کس وزی، در شفقت چون آب باش که به هر کشتی برسی، اما در صحبت وحشی باش تا با هر کس نیامیزی.
یکی چهل سال علم آموزد چراغی نیفروزد، یکی سخنی گوید دل خلقی بسوزد.
دشواری خلق از سه چیز است: از وقت، پیش میخواهند و از روزی بیش میخواهند و از آنِ دیگری از آنِ خویش میخواهند.
دوست را از در بیرون کنند، اما از دل بیرون نکنند.
طاعت به امید بهشت مزدوری است، مزدوری از دوستی دور است.
گل بهشت در پای عاشقان خار است، جویندگان حق را با بهشت چه کار است؟
برچسبها:
۱۳۹۱,
ادبیات,
ادبیات پارسی,
ادبیات فارسی,
خرداد ۱۳۹۱